مرتضى مطهرى

107

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

كه همواره انديشه‌ها را به خود معطوف داشته‌اند . چه بايد كرد كه شخصيّت انسان از جنبهء روانى و از نظر اجتماعى در يك جهت انسانى و تكاملى به يگانگى و وحدت ( توحيد ) برسد ؟ در اينجا سه گونه نظريّه است : ماترياليستى ، ايده‌آليستى ، رئاليستى . الف . نظريّهء ماترياليستى اين نظريّه كه تنها به مادّه مىانديشد و براى روان هيچ گونه اصالتى قائل نيست ، مدّعى است آنچه فرد انسان را از جنبهء روانى و جامعهء انسان را از نظر اجتماعى تجزيه و متلاشى مىكند و به صورت قطبهاى ناهماهنگ در مىآورد ، تعلّق اختصاصى اشياء به انسان ( مالكيّت ) است . اين اشياء هستند كه با تعلّق اختصاصى خود به انسان ، انسان را از نظر فردى و روانى و از نظر اجتماعى قطعه‌قطعه مىكنند . انسان موجودى « ژنريك » ( بالطّبع اجتماعى ) است . در فجر تاريخ ، انسان به صورت اجتماعى و به صورت « ما » مىزيست ، « من » وجود نداشت ، يعنى « من » را حس نمىكرد ، « ما » را حس مىكرد ، وجود فردى خود را نمىشناخت ، وجود جمعى خويش را مىشناخت ، دردش درد جمع بود و احساسش احساس جمع ، براى جمع مىزيست نه براى خود ، وجدانش وجدان جمعى بود نه وجدان فردى . انسان در آغاز تاريخ ، زندگى اشتراكى داشت و به همين جهت با روح جمعى و احساس جمعى مىزيست ، زندگىاش با شكار مىگذشت ، هر كس همان اندازه مىتوانست از دريا و جنگل تحصيل روزى كند كه رفع ما يحتاج زندگى خودش مىشد ، توليد اضافى وجود نداشت ، تا بشر زراعت را كشف كرد و امكان توليد اضافى و در نتيجه امكان كار كردن گروهى و خوردن و كار نكردن گروهى ديگر پيدا شد و همين امر منجر به اصل مالكيّت گشت . اصل مالكيّت اختصاصى و به تعبير ديگر تعلّق اختصاصى مال و ثروت - يعنى منابع توليد از قبيل آب و زمين و ابزار توليد از قبيل گاوآهن - به گروه خاص ، روح جمعى را متلاشى كرد و جامعه را كه به صورت « واحد » مىزيست به دونيم كرد : نيم برخوردار و بهره‌كش و نيم محروم و بهره‌ده و زحمتكش . جامعه كه به صورت « ما » مىزيست ، به صورت « من » ها درآمد و انسان به واسطهء پيدايش مالكيّت ، از درون خود با خود واقعىاش كه خود اجتماعى بود و خود را عين انسانهاى ديگر احساس مىكرد ، بيگانه شد و به جاى اينكه خود را « انسان » احساس كند « مالك » احساس كرد